حرفهای نگفته...

احساس.شور.شعر

حرفهای نگفته...

احساس.شور.شعر

برای دوم شهریور سالگشت تولدم

... بعد از سلام

در دومین دقایق آفتاب از روی تقویم تابستان هم که بخواهی، تقلای دست های دور شده ام را می خوانی وقتی آغوش بهشت را به جرم پدرم گرفتند و از آنجا شد که مسافر غصه ها و لبخندها شدم. این سرنوشت محتوم کودکی است بی اراده ، بی پناه ، بی درد.

تا بهانه ی تو را چشم هایم می بارید مادری از جنس تو فکر می کرد گرسنه گی را که ناچیز ترین بود می خواهم اما در حقیقت می سوختم از آه از ندیدنت دوری ات...

و پس از بارانی بیست و چهارساله ، تازه فهمیدم هنوز از رگ گردن به من...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد